یکی از تهرانی ها ماجرایی را نقل می کرد میگفت پدربزرگم زمان احمدشاه قاجار را درک کرد ما با چند نفر یک کاروان راه انداختیم به سمت مشهد برای زیارت قبر آقا 1 رضا علیه السلام رفتیم به دامغان که رسیدیم اونجا اتراق کردیم و برای استراحت قرار بود یک شبانه روز یه مدتی آنجا بمانیم اول وقت من برای تهیه وسایل چیزهایی که لازم داشتیم لیست کردم رفتم در به یک مغازه سلام کردم کفت زائری آقا امام رضا 1د به مشهد میرویدگفتم بله گفت بیا داخل یه 1 گرد و 1 1 بتکان شاید ثواب وبرکت نصیبم بشود لیست درخواست تو به دستش دادم گفت دارم ولی برو از مغازه روبرو بگیر چرا بخاطراینکه صبح آمدم دیدم مغازه ش را آب جارو میکنه ولی ناراحته گفتم چرا ناراحتی گفت دیروز هیچ معاملهای نکرده ام ۱۲ تومان بدهکاری دارم نمیدونم چیکار کنم منم که پول نداشتم به اوبدهم پول که ندارم حداقل میتونم مشتری رو به سمت او بفرستم تا بتونه مشکلاتش حل کند
برچسب:
نویسنده: حسین حبیبی