سخنرانی حجت الاسلام شریفی دوره چمن آبادیهای مشهد منزل آقای ابراهیم جعفری در سالگرد مرحومه والده سکین

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

سخنرانی حجت الاسلام شریفی دوره چمن آبادیهای مشهد منزل آقای ابراهیم جعفری در سالگرد مرحومه والده سکینه رضایی در مورخه97/11/26

موضوع :بی ارزش بودن دنیا

در کتاب «جامع الاخبار»

جاء رجل إلى أمير المؤمنين (علیه السلام) فقال جئت لأسأل عن أربعة مسائل فقال ع سل و إن كانت أربعين فقال أخبرني
ما الصعب و ما الأصعب
و ما القريب و ما الأقرب
و ما العجيب و ما الأعجب

و ما الواجب و ما الأوجب

فقال ع الصعب هو المعصية و الأصعب فوت ثوابها

و القريب كل ما هو آت و الأقرب هو الموت

و العجب هو الدنيا و غفلتنا فيها أعجب

و الواجب هو التوبة و ترك الذنوب هو الأوجب (1)

مردى خدمت امير المؤمنين (ع) آمد و گفت آمده ام تا از چهار مطلب سؤال كنم. فرمود: بپرس، و لو چهل مسأله باشد. (2) عرض کرد: به من بگو که دشوار چيست و دشوارتر كدام است؟ نزديک چيست و نزديک تر كدام است؟ شگفت چيست و شگفت تر كدام است؟ واجب چیست و واجب تر کدام است؟ فرمود: دشوار، گناه است و دشوارتر از آن، از دست دادن ثواب آن است. (3) نزديک، هر آن چیزی است که خواهد آمد اما نزديک تر از همه، مرگ است. (4) شگفت دنياست، و غفلت ما در دنيا شگفت تر از آنست. واجب، توبه است و واجب تر از آن، ترک گناه است.

لحظه مردن

انسان ها در هنگام مرگ بعضی چیزها مثل شیطان و فرشتگان برایش متمثل می شود. حال کسی که سکته می کند وضعیتش چگونه است آیا او هم این شرایط برایش پیش می آید؟ و آیا در آن لحظه روح از بدن خارج می شود؟ با توجه به اینکه مرگ دریک ثانیه اتفاق می افتد آیا تمام این صحنه هایی که گفته می شود ممکن است اتفاق بیفتد؟

مقررات عالم برزخ با مقررات دنیا فرق می کند. در دنیا هر حادثه ای، هر فعلی و هر حرکتی زمانمند است. بدون زمان اصلاً امکان تصورش هم نیست. در برزخ هم همین طورهست. موقعی که انسان خواب می بینید آن میزان که در خواب، زمان تلف می کند گاهی فکر می کند ساعت ها وقت در خواب تلف شده اما وقتی بلند می شود می بیند کل زمانی که خواب دیده یک ساعت هم نبوده. ولی آنچه که در عالم رویا دیده خیلی طولانی تر از زمانی است که خوابیده. یک ساعت بیش خوابیده الان از خواب بیدار شده اما رویاها و صحنه هایی که دیده شاید گاهی روزها وقت لازم دارد تا دیده شود.

از این چنین برداشت می شود که مقررات عالم برزخ با مقررات دنیا فرق می کند. در دنیا اگر بخواهید کسی را ببینید وقت می خواهد اما در عالم برزخ چنین نیست . انسان در یک ثانیه ملک الموت را می بیند البته یک ثانیه هم لازم نیست زیرا در آنجا اصلاً زمان لازم نیست .

در بعضی از نقل ها داریم انسان تمام فراز و نشیب های عمرش را آن لحظه می بیند . فیلم 70 سال عمرش را تماماً می بیند. اگر بخواهد در بیداری این فیلم را ببیند چقدر زمان لازم دارد؟

مقررات عالم برزخ با مقررات دنیا فرق می کند. در دنیا اگر بخواهید کسی را ببینید وقت می خواهد اما در عالم برزخ چنین نیست . انسان در یک ثانیه ملک الموت را می بیند البته یک ثانیه هم لازم نیست زیرا در آنجا اصلاً زمان لازم نیست

اما همه این 70 سال را هنگام احتضار می بیند از فرازهای روحانی و نورانیش شدیداً غرق لذت می شود لذتی که قابل تصور و توصیف نیست. از فرازهای ظلمانی و تاریکش شدیداً ناراحت می شود. همه این ناراحتی ها، عذاب ها و لذت ها در حالت احتضاراست که ممکن است یک ثانیه یا کمتر از یک ثانیه باشد یعنی در کمتر از یک ثانیه فیلم 70 ساله را می بیند. اینکه گفته می شود شیطان لحظه احتضار می آید برای این است که ایمان انسان را بدزد اما واقعیت این است که انسان در هنگام مرگ اهل بیت را مشاهده می کند. مومن چهارده معصوم را می بیند.

حقیقت دیگر این است که در ابتدا اموال انسان متمثل می شود.

افسوس که عمر جعفر برمکی و تمام برمکیها بسر آمد

در روزگاران قدیم جعفر برمکی در دربار هارون جاه و جلال خاصی پیدا کرده بود و دیگر برادرانش هم هر یک به کار مشغول بودند و کشور را اداره می کردند.در این میان به دلیل علاقه شدید هارون به جعفر برمکی خواهر خود را به عقد او درآورد و در پنهان با او شرط بست که از خواهرش بچه ای به دنیا نیاورد.جعفر برمکی هم که خود چند زن داشت این پیشنهادرا قبول کرد.
از این ماجرا مدت ها گذشت تا اینکه یک روز هارون با جعفر برمکی وارد باغ خود شد که به تفریح بپردازند.هنگام گردش در باغ،هارون سیب سرخ قشنگی را در بالای درختی دید و سخت دلباخته زیبایی و درشتی آن شد.جعفر برمکی خواست از درخت بالا برود.اما چون هارون خیلی او را دوست داشت ترسید شاخه ای بشکند و جعفر برمکی آسیب ببیند.بنابراین گفت:»من پای درخت می ایستم.تو پاروی کف دست های من بگذار و بلند شو و سیب را بچین« اول جعفر برمکی قبول نکرد ،ولی سرانجام بنا به خواهش هارون چنین کرد اما دستش به سیب نرسید.هارون گفت:»پاهایت را روی شانه ام بگذار«جعفر برمکی روی دوشانه ی هارون بلند شد،ولی باز دستش نرسید.هارون گفت:»روی سرم بایست«جعفر برمکی که مجبور بود با دوپا روی سر هارون ایستاد و سیب را فوری چید و پایین آمد.برادر جعفر برمکی که باغبان هارون بود و از دور این منظره را تماشا می کرد و خیلی از ترقی و پیشرفت برادرش نزد هارون لذت می برد.ولی وقتی جعفر برمکی پا بر سر هارون گذاشت،سخت ناراحت شد و پیش خود گفت:»افسوس که عمر جعفر برمکی و تمام برمکیها بسر آمد«و سخت ناراحت شد اما به روی خود نیاورد و یک دسته گل چید و به هارون و جعفر برمکی تقدیم کرد.
هارون به پاس قدردانی از این گل ها به باغبان اجازه داد هر چه می خواهد از او طلب کند.ولی باغبان گفت:قربان!بنده فقط یک چیز از شما می خواهم و آن این است که با خط مبارکتان بنویسید:»این باغبان نه اهل برمک ست و نه کاکای جعفر برمکی«.هارون و جعفر برمکی خندیدند و باغبان را مسخره کردند .هارون گفت:»ای احمق!حکم جعفر برمکی حکم من است.کار او کارمن است.تو خود را از جعفر برمکی دور می داری و می پرهیزی؟!!«خلاصه هارون با دست خود نوشت و به او داد.ازاین ماجرا گذشت تا اینکه هارون روزی چشمش به خواهرش افتاد و آثار حاملگی را در او دید و سخت خشمگین شد و رفت و به جلاد دستور داد:»تا سر جعفر برمکی را از بدن او جدا کنند و کلیه برمکیها را از کوچک و بزرگ،از پیر و جوان و از زن و مرد هر که بود تمام را از لبه تیغ بگذرانند«
وقتی کار قتل عام برمکیها تمام شد،هارون پرسید:»آیا کسی را سراغ دارید که از نسل برمکیها باشد؟«شخصی گفت:بله قربان!باغبان شما ،حکم شد که او را هم بیاورند.باغبان را حاضر کردند باغبان گفت:»قربان !من نه اهل برمکم ،نه کاکای جعفر «. هارون خشمگین شد و گفت:»چرا دروغ می گویی؟تو برادر جعفری«.باغبان گفت:قربان!بنده مدرکی دارم که حرفم را ثابت می کند.هارون که از فرط ناراحتی نامه به خاطراش نبود گفت: مدرکت را نشان بده .باغبان نا مه را درآورد و هارون با دیدن کاغذ متعجب شد و در اینجا نتوانست از نوشته ی خود صرف نظر کند.زیرا او اهل برمک و جعفر برمکی را به جرم عهد شکنی و بدپیمانی قتل عام کرده بود و اگر از نوشته و عهد خود صرف نظر می کرد خودش هم محکوم بود.

هارون به باغبان گفت:تو از اول لابد این ماجرا را می دانستی؟! و با اصرارجریان را از باغبان پرسید.باغبان گفت:»قربان!آن روز که شما و جعفر در باغ بودید و جعفر به دستور شما برای چیدن سیب پا به کف دست ها و شانه ات گذاشت،هیچ.ولی وقتی پا به سرشما گذاشت و از شما بلند تر شد،این را یک بدبختی دانستم.زیرا شما هارون بودید و سزاوار نبود پا بر سر شما بگذارد و از اینجا فهمیدم که بخت ما برمکیها برگشته است!!«

پایان

مقاله2986:جلوه‌هایی از حقوق بشر در ادعیه اسلامی...

ما را در سایت مقاله2986:جلوه‌هایی از حقوق بشر در ادعیه اسلامی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 269 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 21:36

صفحه بندی