سخنرانی حجت الاسلام شریفی بمناسبت میلاد حضرت علی اکبر ع مسجد علی ابن ابیطا لب مورخه 98/1/27

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

سخنرانی حجت الاسلام شریفی بمناسبت میلاد حضرت علی اکبر ع

مسجد علی ابن ابیطا لب مورخه 27/1/98

موضوع: جوان وخطرات بیش رو

دو مطلب اول جوان وخطرات پیش رودوم حضرت علی اکبر

عن اميرالمومنين (ع): شيئان لا يعرف فضلهما إلا من فقدهما الشباب و العافية غررالحكم، ص 324.

ان الله تعالي يحب الشباب التائب. ميزان الحكمه، ج 5، ص 8.

لزوم بهرهگيرى صحيح از نعمتهاى خداوند

«يا اَباذَرٍّ؛ اِحْفَظْ ما اُوصيكَ بِهِ تَكُنْ سَعيداً فىِالدُّنْيا وَالاْخِرَةِ. يا اَباذَرٍّ، نِعْمَتانِ مَغْبوُنٌ فيهِما كَثيرٌ مِنَ النّاسِ: الصِّحَةُ وَالْفَراغُ. يا اَباذَرٍّ، اِغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْس، شَبابَكَ، قَبْلَ هِرَمِكَ وَصِحَتَكَ قَبْلَ سُقْمِكَ وَ غِناكَ قَبْلَ فَقْرِكَ وَ فَراغَكَ قَبْلَ شُغْلِكَ وَ حيوتَكَ قَبْلَ مَوْتِكَ»

اى ابوذر؛ به نصيحت من عمل كن تا در دو جهان سعادتمند گردى. اى ابوذر؛ بسيارى از مردم در مورد دو نعمت مغبون هستند و از آن قدردانى نمىكنند: يكى نعمت تندرستى و ديگرى نعمت فراغت (و آسايش).

اى ابوذر؛ پيش از آنكه پنج چيز به تو روى آورد، پنج چيز را غنيمت شمار: جوانى را پيش از پيرى، تندرستى را پيش از بيمارى، توانگرى را پيش از پريشانى، فراغت را پيش از گرفتارى و زندگى را پيش از مرگ.

چکند تا موفق شود
قال الإمام علي عليه السلام :
قال أمير المؤمنين عليه السلام : فمن غلب : عقله شهوته ، فهو خير من الملائكة . و من غلبت : شهوته عقله ، فهو شر من البهائم .

امام علی(ع) میفرماید: اربعه اشیاء لایعرف قدرها الا اربعه: الشباب لا یعرف قدره الا الشیوخ و العافیه لا یعرف قدرها الا اهل البلاء و الصحه لا یعرف قدرها الا المرضی و الحیاه لا یعرف قدرها الا الموتی؛ ارزش چهار چیز را جز چهار گروه نمیشناسند: جوانی را جز پیران، آسایش را جز گرفتاران، سلامتی را جز بیماران و زندگی را جز مردگان. (مواعظ العددیه، ص 275)

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزکار

جوان اگر بتواند خودش را مهار و مدیریت کند، بهترین ظرفیت و موقعیت را برای رشد و کمال و تعالی خواهد یافت. بهرهگیری درست از ظرفیت و توان و به کارگیری درست آن میتواند زندگیاش را متحول سازد. امامسجاد(ع) نقل میکند: پیامبر(ص) بر گروهی گذشتند که سنگی را بلند میکردند. فرمودند: این چه کاری است؟ گفتند: با این کار، نیرومندترین خود را میشناسیم. فرمودند: آیا به شما خبر دهم که قویترین شما کیست؟ گفتند: بلی ای پیامبر خدا! فرمودند: قویترین شما، کسی است که هرگاه خشنود شود، خشنودیاش او را به گناه و باطل نکشاند و هرگاه خشمگین شود، خشمش او را از سخن حق، بیرون نبرد و هرگاه به قدرت رسید، آنچه برایش حق نیست، دست نزند. (معانی الاخبار، ص 366)

برخی از کارها در جوانی آثار و برکاتی در زندگی دنیوی و اخروی دارد که در زمان دیگر نمیتواند آن اثر را داشته باشد. به عنوان نمونه ازدواج در جوانی آثاری دارد که شیطان را به فریاد در میآورد. پیامبر(ص) میفرماید: ما من شاب تزوج فی حداثه سنه الا عج شیطانه: یا ویله، یا ویله! عصم منی ثلثی دینه، فلیتق الله العبد فی الثلث الباقی؛ هر جوانی که در سن کم ازدواج کند، شیطان فریاد بر میآورد که: وای بر من، وای بر من! دوسوم دینش را از دستبرد من، مصون نگه داشت! پس بنده باید برای حفظ یکسوم باقی مانده دینش، تقوای الهی پیشه کند. (نوادر راوندی، ص 112)
آن حضرت(ص) همچنین میفرماید: ای گروه جوانان! ازدواج کنید. اگر نمیتوانید، روزه بگیرید، که روزه مهار شهوت است. (کافی، ج 4، ص 180، ح2)

تلاش در جوانی بسیار با ارزش و مهم است و نباید آن را دست کم گرفت حتی اگر این کار برای تولید و تغذیه مادی دنیا باشد. در روایت است: روزی پیامبر(ص)، در میان یاران خود نشسته بودند. چشمشان به جوانی چالاک و نیرومند افتاد که از صبحگاهان، تلاش میکرد. یاران گفتند، وای بر او! چه میشد اگر جوانی و چالاکیاش در راه خدا بود؟ پیامبر فرمودند: چنین نگویید. اگر او برای خود تلاش میکند تا از مردم بینیاز شود و نزد آنان دست دراز نکند، در راه خدا کار میکند. اگر برای پدر و مادر ناتوان و یا فرزندان ناتوان خویش تلاش میکند، تا آنان را بینیاز و زندگیشان را اداره کند، کار او در راه خداست، ولی اگر برای ثروتاندوزی و فخرفروشی تلاش میکند، کار او در راه شیطان است. (المحجهًْ البیضاء، ج 3، ص 140)
جوانان فطرتی پاک دارند و پاکی ها را می پذیرند و به آن جامه ی عمل می پوشانند. پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) در اوایل دعوت خود، با جوانانی روبه رو شد که سخنان پاک او را بر فطرت پاک خود نوشتند. ایشان می فرماید:

(اوصیکم بالشباب خیراً فانهم ارقّ افئده ...); من شما را به نیکی با جوانان توصیه می کنم، به سبب این که آنها دلی رقیق و قلبی فضیلت پذیرتر دارند ... جوانان سخنانم را پذیرفتند و با من پیمان محبّت بستند.

دوران جوانی و نوجوانی فرصتی بسیار ارزشمند و بی بدیل است. حضرت علی(علیه السلام)می فرمایند:

برخی از فرصت طلبان از استعداد بکر و تازه ی جوانان سوء استفاده می کنند و آنان را به سوی قدرت، ثروت و شهوت سوق می دهند; اما اسلام با سه مقوله ی اخلاق، عقاید و احکام، دنیا و آخرت یک جوان را ترسیم نموده و وظایفی را اعم از دنیوی و اخروی برای جوانان و نوجوانان برشمرده است که در این جا به مهم ترین آن ها اشاره می کنیم.

ماجرای تاجری که دخترش ربوده شد

مورخین با اندک اختلافی نقل کرده اند که مردی ازقبیله خثعم به منظور انجام حج بمکه آمد و دختر بسیار زیبای خودرا نیز که نامش «قتول »بود بهمراه خود بمکه آورد،نبیه بن حجاج-یکی از سرکردگان قریش-دختر او را ربود و بنزد خودبرد.

مرد خثعمی برای باز گرفتن دختر خود از مردم مکه استمدادکرد،بدو گفتند:تنها راه چاره این است که از حلف الفضول و اعضای آن کمک بگیری!آن مرد بکنار خانه کعبه رفته و بافریاد بلند اعضای حلف الفضول را بکمک طلبید،و آنها نیزبا شمشیرهای برهنه نزد او گرد آمده و آمادگی خود را برای رفع ظلم از وی اعلام کردند،و آن مرد داستان ربودن دخترش را نقل کرده و همگی بنزد نبیه آمدند،و نبیه که چنان دید از آنها خواست تا یک شب به او مهلت دهند،ولی آنها یک لحظه هم به اومهلت ندادند،و پیش از آنکه دست نبیه بن حجاج به آن دختربرسد،دختر را از وی گرفته و به پدرش سپردند

عامل انحراف از منظر قرآن

فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا « سوره مريم، آيه 59

آنگاه پس از آنان، جانشينان بد و ناشايسته اى آمدند كه نماز را ضايع كردند و هوسها را پيروى كردند. پس به زودى (كيفر) گمراهى خود را خواهند ديد

1- گاهى فرزندان ونسل آينده، زحمت هاى پدران را تباه مى كنند. (گاهى از خوبان، نسل نااهل پيدا مى شود) «خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ»

2- نماز محور دين است. (براى نشان دادن چهره ى نسلى به نسل ديگر، ضايع كردن نماز آنان را نشان مى دهد) «فَخَلَفَ .. خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ»

3- نماز، سدّى است ميان انسان و شهوت ها و اگر اين سدّ شكسته شود، پيروى از شهوت ها براى انسان آسان مى شود. «أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ»

4- كسى كه از رابطه با خدا (نماز) جدا شد، به شهوات پيوند مى خورد. «أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ»

5- رونق يافتن شهوات، غىّ و گمراهى است. وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ ... يَل

مایکل کوک

مایکل کوک در آغاز مقدمه کتابش, حادثه تکان دهنده اى را نقل مى کند که باعث نگارش این کتاب و معرفى نهاد امر به معروف و نهى از منکر, به جامعه غربى شده است. حادثه از این قرار بود: کوک در یکى از روزهاى ماه سپتامبر 1988 در روزنامه اى مى خواند2 که در ایستگاه قطار شهرى شیکاگو زنى مورد تجاوز قرار مى گیرد; در حالى که آن زن از مردم کمک مى خواهد, همه عابران بى توجه از کنار این صحنه رد مى شوند. از میان ناظران تنها یک نفر براى دستگیرى مجرم با پلیس همکارى مى کند. آنچه در این حادثه مهم است, نه اصل تجاوز, بلکه عکس العمل رهگذران است.
نویسنده کتاب, پس از خواندن این خبر مى اندیشد: (ما به نوعى وظیفه داریم دیگران را از ارتکاب کارهاى ناپسند به همنوعان خود بازداریم), اما به این نتیجه مى رسد که در دنیاى غرب, نامى براى این وظیفه وجود ندارد و تعبیر (امداد) هم از بیان آن نارسا است; ضمن آنکه فرهنگ غرب به تدوین کلى مواردى که باید آن را به کار برد و شرایطى که مى توان این وظیفه را ترک کرد, نپرداخته است. مؤلف اعتراف مى کند: خود در این مورد چیزى نمى دانسته تا اینکه در جریان پژوهش هاى اسلامى خود, از آن آگاه شده, دریافته است اسلام نام و تعالیمى ویژه براى چنین وظیفه اى دارد. این حادثه جرقه اى بود براى اینکه وى این فریضه را موضوع تحقیق و تک نگارى معروف خود قرار دهد.

نمونه هایی از تاثیر تربیت اسلامی

1-هشام بن حکم، که در چنین جوى تولد و پرورش یافته بود، به حکم آنکه از استعداد شگرف و شور و شوق فراوانى برخوردار بود، بزودى جاى خود را در میان دانشمندان باز کرد و در صف مقدم متفکران و دانشمندان عصر خود قرار گرفت.(2)
ولى او در این سیر علمى، هنوز گمشده خود را نیافته بود و با آنکه مکتبهاى مختلف را بررسى نموده و با بزرگترین رجال علمى و مذهبى عصر خود بحثها کرده بود، هنوز به نقطه مطلوب خویش نرسیده بود، فقط یک نفر مانده بود که هشام با او روبرو نشده بود و او کسى جز«جعفر بن محمد»، پیشواى ششم شیعیان، نبود.
هشام بدرستى فکر مى کرد که دیدار با او دریچه تازه اى به روى وى خواهد گشود، به همین جهت از عموى خود که از شیعیان و علاقه مندان امام ششم بود، خواست ترتیب ملاقات او را با امام صادق (ع) بدهد.
داستان نخستین دیدار او با پیشواى ششم که مسیر زندگى علمى او را بکلى دگرگون ساخت، بسیار شیرین و جالب است.
عموى هشام، به نام «عمر بن یزید»، مى گوید: برادر زاده ام هشام که پیرو مذهب «جهمیه» بود، از من خواست او را به محضر امام صادق (ع) ببرم تا در مسائل مذهبى با او مناظره کند. در پاسخ وى گفتم: تا از امام اجازه نگیرم اقدام به چنین کارى نمى کنم.
سپس به محضر امام (ع) شرفیاب شده براى دیدار هشام اجازه گرفتم. پس از آنکه بیرون آمدم و چند گام برداشتم، به یاد جسارت و بیباکى برادرزاده ام افتادم و لذا به محضر امام باز گشته جریان بیباکى و جسارت او را یادآورى کردم.
امام فرمود: آیا بر من بیمناکى؟ از این اظهارم شرمنده شدم و به اشتباه خود پى بردم. آنگاه برادرزاده ام را همراه خود به حضور امام بردم. پس از آنکه وارد شده نشستیم، امام مسئله اى از او پرسید و او در جواب فرو ماند و مهلت خواست و امام به وى مهلت داد. چند روز هشام در صدد تهیه جواب بود و این در و آن در مى زد. سرانجام نتوانست پاسخى تهیه نماید. ناگزیر دوباره به حضور امام شرفیاب شده اظهار عجز کرد و امام مسئله را بیان فرمود.
در جلسه دوم امام مسئله دیگرى را که بنیان مذهب جهمیه را متزلزل مى ساخت، مطرح کرد، باز هشام نتوانست از عهده پاسخ برآید، لذا با حال حیرت و اندوه جلسه را ترک گفت. او مدتى در حال بهت و حیرت به سر مى برد، تا آنکه بار دیگر از من خواهش کرد که وسیله ملاقات وى را با امام فراهم سازم.
بار دیگر از امام اجازه ملاقات براى او خواستم. فرمود: فردا در فلان نقطه «حیره»(3) منتظر من باشد. فرمایش امام را به هشام ابلاغ کردم. او از فرط اشتیاق، قبل از وقت مقرر به نقطه موعود شتافت....
«
عمر بن یزید» مى گوید: بعداً از هشام پرسیدم آن ملاقات چگونه برگذار شد؟ گفت: من قبلاً به محل موعود رسیدم، ناگهان دیدم امام صادق (ع) در حالى که سوار بر استرى بود، تشریف آورد. هنگامى که به من نزدیک شد و به رخسارش نگاه کردم چنان جذبه اى از عظمت آن بزرگوار به من دست داد که همه چیز را فراموش کرده نیروى سخن گفتن را از دست دادم.
امام مرتب منتظر گفتار و پرسش من شد، این انتظار توأم با وقار، برتحیر و خود باختگى من افزود. امام که وضع مرا چنین دید، یکى از کوچه هاى حیره را در پیش گرفت و مرا به حال خود واگذاشت

2-کنارهگیری از خلافت معاویه ابن یزید


مدتی گذشت و در این مدت او نه دستوری صادر کرد و نه مردم را از کاری نهی کرد و نه احدی از عمال پدر را برکنار کرد.

سپس بیرون آمده، دستور داد تا مردم در مسجد جامع جمع شوند، پس به سخنرانی پرداخته، پس از حمد و ثنای الهی گفت:
«
ای مردم؛ ما به وسیله شما امتحان شدیم و شما به وسیلهی ما، از این که ما را خوش ندارید و از ما بدگویی میکنید، بیخبر نیستیم، همانا جد من معاویة بن ابوسفیان با کسی در خلافت به نزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از او سزاوارتر و در اسلام از او شایستهتر بود کسی که پیشرو مسلمانان بود و اول مؤمنان و پسر عموی برگزیده پروردگار جهانیان و پدر فرزندان خاتم پیغمبران. جد من نسبت به شما گناهانی مرتکب شد که میدانید و شما هم چنان رفتار کردید که انکارش نمیکنید تا این که مرگش فرا رسید و در گرو عمل خویش گرفتار آمد پس پدرم را عهدهدار حکومت ساخت با این که از او امید خیر نمیرفت، پس بر مرکب هوس نشست و گناه خود را نیکو شمرد و امیدش بسیار شد، لیکن به آرزوهایش دست نیافت و اجل دست او را کوتاه ساخت و قدرتش به سرانجام رسید و عمرش به سر آمد و در گورش گرو گناه و اسیر بزهکاری خویش گردید. سپس گریه کرد و ادامه داد: ناگوارترین چیزها بر ما آن است که بد مردن و رسواییاش را میدانیم، چه او عترت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را کشت و حرمتها را درید و کعبه را به آتش کشید. و من آن شخصی نیستم که امر شما را به عهده گیرم و مسئولیتهای شما را تقبل کنم، اکنون خود دانید و خلافت خود، به خدا قسم اگر دنیا غنیمت است ما بهرهای از آن بردیم و اگر هم خسارت است آل ابوسفیان را همانچه که از آن بدست آوردهاند بس است.» مروان بن حکم به او گفت: «به روش عمر خلافت را به شورا واگذار، اما او از این کار نیز امتناع ورزید و گفت: نه زنده و نه مرده کار شما را به عهده نمیگیرم و...».

پس فرود آمده در را بر روی خویش بسته، در انظار حاضر نشد

تا این که در سال شصت و چهار هجری درگذشت.

شخصیت حضرت علی اكبر (ع)

حضرت علی اكبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین (ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،(1)سال 43 قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود.پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.(2)او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد.

شخصیت جد مادری حضرت علی اکبر

حضرت علی اکبر(ع) از نظر نَسَب، پدر بزرگوارشان آقا امام حسین(ع) هست. مادرشان لیلا است. لیلا دختر ابو مُرّه است. ابو مُرّه پسر عروة بن مسعود ثقفی است. عروة بن مسعود ثقفی که از قبیله بنی ثقیف است و جد لیلا هست، مادر حضرت علی اکبر ایشان اهل طائف است. یکی از شخصیتهای بزرگ عصر خودش به حساب میآمده است. بعد از آنکه پیامبر خدا مبعوث به رسالت شد، مردم گفتند: اگر قرار است کسی پیامبر و برگزیده خدا شود باید این دو نفر که مطرح هستند، یکی عروة بن مسعود ثقفی در طائف و یکی هم ولید بن مغیره مخزومی در مکه، که خدای متعال میفرماید: «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» (زخرف/31) یکی طائف و دیگری مکه، یعنی یک شخصیت مطرحی بوده در عصر جاهلیت، چرا قرآن بر یکی از این دو نفر یعنی عروة بن مسعود و ولید بن مُغیره، نازل نشده است؟ بر پیامبر یتیم نازل شده است؟ «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى » (ضحی/6) معلوم میشود عروة بن مسعود ثقفی یک شخصیتی بوده است. عروة بن مسعود ثقفی همان کسی است که در صلح حدیبیه آمد و نماینده قریش بود، صلح حدیبیه را با پیامبر ایشان برقرار کرد و بعد که برگشت و آن صلح نامه انجام شد، خودش آمد در مدینه، محشر مقدس پیامبر اکرم و اسلام آورد. بعد به رسول خدا عرض کرد: یا رسول الله! اگر اجازه بدهید من برگردم طائف، مردم طائف را به اسلام دعوت کنم. پیامبر فرمودند: من سابقهای که از مردم طائف دارم، نمیپذیرند. عرض کرد: یا رسول الله از من میپذیرند. ایشان به طائف آمد و بالای منزل خودش رفت و فریاد زد کلمه توحید را، »لا اله الا الله» را به مردم القاء کرد. مردم را از بت پرستی نهی کرد. همینطور که ایستاده بود یک تیری آمد به گودی سینهاش اصابت کرد و درجا شهید شد.
رسول خدا بعد از آنکه خبر شهادت عروة بن مسعود ثقفی را شنید فرمود: «مثلُ عروة مثل صاحب یاسین» رسل انطاکیه که خداوند متعال اول سوره یاسین داستانشان را مطرح کرده، او هم همینطور شد که خدای متعال میفرماید: مردی آمد و گفت: از این رسل پیروی کنید، او را کشتند. گفت: «يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ، بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ » (یس/26 و27) فرمود: مثل عروه مثل صاحب یاسین است. یعنی یک چنین تأییدی را پیامبر در مورد عروة بن مسعود ثقفی دارند. این تا حدودی شناخت عروة بن مسعود ثقفی است. یک نکته دیگر هم در مورد عروة هست که در طول عرایضم به مناسبتی مطرح خواهم کرد

اقرار دشمن به عظمت شخصیت علی اکبر (ع)
ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت كرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم نشینان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین و شایسته ترین فرد امت به امر خلافت كیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو كسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست.
بلكه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع)است كه جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته است. (3)

ناراحتی دشمن از نام علی (ع)
نقل است روزی علی اكبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او میبرد، در آخر والی مدینه از علی اكبرسئوال كرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوك؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد، این پیغام را علی اكبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به من عنایت كند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.

چهره زیبا
درباره شخصیت علی اكبر(ع) گفته شد، كه وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه ترین مردم به پیامبر اكرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع كمالات، محامد و محاسن بود.


در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در كتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی كه علی اكبر را به میدان می فرستاد، به لشگر خطاب كرد و فرمود:
« یا قوم، هولاءِ قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله....... ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می فرستم، كه شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می شد نگاه به وجه این پسر می كردیم.

مقاله2986:جلوه‌هایی از حقوق بشر در ادعیه اسلامی...

ما را در سایت مقاله2986:جلوه‌هایی از حقوق بشر در ادعیه اسلامی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 282 تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:34

صفحه بندی